گفت مشق نام لیلی میکنم خاطر خود را تسلی میکنم
  نجواي استاد
 

                         

ای کا شکی یکشبکی کنج باغکی ،

 بودی چراغکی میکی با ایا غکی ، 

معشوقکی شکرلبکی شوخ چشمکی ،

 بد مستکی جفا کنکی تر دماغکی0

|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390  |
 توهمچو صبحی ومن شمع خلوت سحرم تبسمی کن وجان بین که چون همی سپرم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهروز در یکشنبه دوازدهم دی 1389  |
 عشق حقيقي است مجازي مگير اين دم شير است ببازي مگير

|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389  |
 یاد روی دوست

|+| نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه هجدهم خرداد 1389  |
 اي بهار همچنان تا جاودان در راه - همچنان بر شهر ها وروستاهاي دگر بگذر

گل عزیزست عنیمت شمریدش صحبت

                         که بباغ آمد ازین راه واز آن خواهد شد

|+| نوشته شده توسط بهروز در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل ------------ بنال بلبل بیدل که جای فریاد است

  

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه هفدهم بهمن 1388  |
 دیگران را هم غمی هست به دل غم من نیز غمی غمناك است. ( سهراب سپهری ) ...

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم  در غم  بسیار  افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

اما نه چنان زار که این بار افتاد  

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه دوازدهم دی 1388  |
 شوخ چشمان آخر زمانی
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 مشق عشق
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز ----- هر کسی برحسب فهم گمانی دارد

|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  |
 ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 زندگي در صدف خويش گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن ونگداختن است
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 خوشتر زعيش وصحبت باغ وبهار چيست ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست

|+| نوشته شده توسط بهروز در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  |
 جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اي شمع كه حكم آسمان اينست اگر سوزي وگر سازي

|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 روي جانان طلبي آينه را قابل ساز ورنه هرگز گل ونسرين ندمد زآهن وروي

|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 راویان دروغ - واعظان بی عمل

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 شاد کردن هنری والاتر
 

|+| نوشته شده توسط بهروز در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 لذت از مسیر راه وخراش سنگ ریزه ها

همه میخواهند روی قله کوه زندگی کنند اما تمام 

 شادیها وپیشرفتها وقتی رخ میدهد که در حال بالا

 رفتن از کوه هستید.

|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 سکوت سرد زمان

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا


(جواد آذر)

|+| نوشته شده توسط بهروز در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 
 
بالا